
|
دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸ دو ستان عزیزم! سلام با تشکر از همه ی پرندگان سبکبالی که از آسمان دریاچه ی قو می گذرند به آدرس زیر کوچیدم: پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ سلام دوستان عزیز چند دوبیتی نذر دست های علمدار کربلا 1 دلش سرچشمه در سرچشمه جوشید زلال و پاک، جاری شد خروشید به سمت رود رفت و لحظهای بعد فرات از دستهایش آب نوشید ۲ ................................................ دوبیتی هم دو دست از دست داده است دلم تنگ است یا باب الحوائج .............................................. ۳ تو را این تشنگی از پا نینداخت تو را آزرده کرد امّا نینداخت کسی مثل دو دستت در دوبیتی ردیف عاشقی را جا نینداخت ۴ دوباره مشک, دریا... یک دوبیتی سرودی عشق را با یک دوبیتی تنت روی زمین یک چارپاره دو دستت روی شنها یک دوبیتی ۵ من و یک بار دیگر دستهایت دوتا نخل تناور، دستهایت عجب باران سرخی بود، بارید تبر پشت تبر بر دستهایت ۶ من و حس لطیف دستهایت دوگلبرگ ظریف دستهایت جسارت کردهام، گاهی سرودم دوبیتی با ردیف دستهایت خدا نگهدار جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥ دوستان خوبم سلام! چند دوبیتی آزاد: 1 شب باران شب فنجان قهوه تب تو یا تب فنجان قهوه؟ اگر امشب نیایی میگذارم لبم را بر لب فنجان قهوه 2 دوبیتی بود، نایش را به من داد نیاش را، نینوایش را به من داد دو دستم را که خالی دید فوراً یکی از بیتهایش را به من داد. و دو عاشقانه ی به هم پیوسته: 1 زنی دلتنگ طرح یک پرستو به دست بادها افکنده گیسو پسین یک سه شنبه، ادکلن، سیب هوای گریه، نسکافه، النگو 2 مسافر بود با من آشنا تو نگفتی تا کجا من تا کجا تو شکست، افتاد، پرپر شد، رها شد چه فرقی میکند من بود یا تو؟ هوا کمی سرد شده، اما هنوز خیلی مانده تا از آدم برفیها خبری بشود، من هم که سفیدی راخیلی دوست دارم چند شعر برفی... 1 قطار آدم برفیها میگذرد جایی دور انگار کسی را در برفها خاک کردهاند کسی را در خاکها برف. ۲ آدمهای برفی از آدم برفیها آدم برفیها ز آدمهای برفی میگریزند من از تو که نه برفی نه آدم تو از من که هم برفم هم آدم هم آدمِ برفیام هم آدمبرفیام هم گنجشکم هم کلاغم هم پنجرهام هم دودکش... 3 آدمها صندلیها پنجرهها دود کشها ها... ها... ها... ها دستانم اگریخ نمیبستند پیراهنی میپوشیدم سفید و در برفها گم میشدم شعری مینوشتم سفید بر کاغذی سفید تا هیچ کس هیچ چیزی از من به یاد نداشته باشد نه دودکشها نه پنجرهها نه صندلیها و نه حتی آدمها. 4 دریغا آدمها نیمکتها را پرکردهاند نیمکتها پارکها را پارکها شهر را و شهر پنجرههایش را باز نگه داشته است بیآنکه بداند باد تنها پیراهنی را میپوشد که اندازهی تن تو باشد. 5 خورشید نه شومینهای کوچک هم میتواند آدم برفیها رابه دریا برگرداند شومینهای کوچک نه خورشید هم نمیتواند آدمهای برفی را از خواب ز مستانی بیدار کند. خدا نگهدار
سهشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥ دوستان خوبم سلام تاخیرم را ببخشید این چند هفته ای که نبودم روز های بسیار تلخی را سپری کردم روزهایی که تا هنوز و همیشه ... سبز باشید و خرم و بهاری با روزهایی سر شار از امید و شادی حرف های دلم را در قالب یک ترانه و چند دوبیتی بخوانید پیشکش به جاودانه ترین بهار دنیا. می دونم تو مهربونی.... جمعه ها پلکاشونو وا می کنن می کشن به آسمون نگاشونو اگه از راه نرسی پنجره ها وقف گریه می کنن دلاشونو
دل من یکی از این پنجره هاس عمریه منتظر واشدنه بی تو از دار و ندار آدما سهم این پنجره تنها شدنه
می دونم تو مهربونی؛ نمی خوای که گرفتار شب تیره بشم بگو از کدوم طرف سر می زنی به کجای آسمون خیره بشم؟
دلمو نذر تو کردم می دونم دست احساسمو رد نمی کنی می دونم به جرم چشم انتظاری دلمو حبس ابد نمی کنی
دفتر خاطره ای قدیمی ام پرم از خاطره های ناتمام دوس دارم فاصله رو خط بزنی درک این فاصله ها سخته برام
جمعه ها پلکاشونو وا می کنن می کشن به آسمون نگاشونو اگه از راه نرسی پنجره ها وقف گریه می کنن دلاشونو
و اما دوبیتی ها ۱ گل ما ! اعتقاد عشق این است بهار تو بهار آخرین است دلی که خالی از مهر تو باشد حسابش با کرام الکاتبین است ۲ کسی که چشم هایش آسمان است دلش همسایه ی رنگین کمان است امام یاسمن ها نسترن ها ولی امر باغ ارغوان است ۳ بیا ای تا ابد خورشید تابان برایت چیده ام گل پخته ام نان اگر باشی نمی آزارد اصلا دلم را ریشخند نا امیدان ۴ گل نرگس ! امام دسته گل ها دلت بیت الحرام دسته گل ها به یک تکبیره الاحرام بند است نماز ناتمام دسته گل ها ۵ به جز با بغض مانده در گلویم نخواهد شد به آبی تر گلویم بیا تا شیعه ی زخم تو باشم بماند رد خنجر بر گلویم ۶ چو رودی جاری ام با جوشش زخم شکوفا می شوم با کوشش زخمچ برایم از غم چشم انتظاری دلی مانده است تحت پوشش زخم ۷ غمی دارد صدایم غرق ابر است دل بی ادعایم غرق ابر است به سبک قله ها چشم انتظارم همیشه شانه هایم غرق ابر است ۸ بیا ای سایه سار امن هر باغ نمی خواهد بماند بی ثمر باغ نمی خواهد پس از عمری صبوری بمیرد زیر باران تبر باغ ۹ دلم از غصه مالامال مانده است دچار روز و ماه و سال مانده است تو را با گریه خواندم بر نگشتی زبان گریه هایم لال مانده است ۱۰ بدون شک و شاید او می آید همان روزی که باید او می آید چرا از خشکسالی ها بترسم اگر باران نیاید او می آید .....................................................................................تا بعد...بدرود پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥ دوستان خوبم سلام بهار نو مبارک، امیدوارم همیشه سبز و خرم و بهاری باشید و اما... مرا با عشق‑ گمراهی‑ عوض کن مرا با هر چه میخواهی عوض کن اگر جای دوبیتیهات تنگ است مرا با دفتری کاهی عوض کن. دلم با آب و نان راضی نمیشد به حرف دیگران راضی نمیشد اگر این دل پرستو بود هرگز به مرگ آسمان راضی نمی شد. به اشک من چکیدن یاد میداد به دل حسرت کشیدن یاد میداد خدا ای کاش یک ذره به من هم کبوتر آفریدن یاد میداد تو بارقص نئونها رقص کردی برای میکروفونها رقص کردی برایت دف زدم مثل همیشه تو با آکاردئونها رقص کردی آکاردئون برای دلت کم کمانچه را بردار از این سکوت مجسم- کمانچه را دم کن، بریز در نفس تلخ استکان این خلسهی همیشه فراهم- کمانچه- را آدم نمیتواند از این خلسه بگذرد هم چای را رها بکند هم کمانچه را با این وجود دائماً احساس میکنم دارد فریت میدهد آدم کمانچه را در من کدام وسوسه را سر بریدهاند؟ صدها هزار مرتبه گفتم‑ کمانچه را ای سرزمین بی نی وآواز! از این به بعد گم میکند هوای تو کم کم کمانچه را شعری بخوان، سکوت تو دلتنگ میکند اندازهی تمامی عالم کمانچه را دارد به مرز فاصله نزدیک میکند تکرار این ترانهی مبهم کمانچه را آکاردئون نوای غمی منتشرشده است هر لحظه پیر میکند این غم کمانچه را.
جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤ دوستان هميشه مهربانم سلام! چند شعر کوتاه زمستانی......و ديگر هيچ! ۱ تنهايی ات غرق در اندوه ابرهاست بيگانه نيستی با من! ۲ دلسرد و نامهربان اين گونه که آدم های برفی هستند آدم برفی ها نيستند. ۳ از آسمان تا دريا راهی نيست آدم برفی ها با ابرها می آيند با رودها می دوند. ۴ نه مهربانی سر انگشتان من نه گرمای دستان تو آدم برفی را ابرها آورده بودند. ۵ چشم هايی از گيلاس ما را بس و شالگردنی از مهربانی آدم برفی ها بهار نمی خواهند. ۶ بگو فصل ها نيايند ما را زمستانی بس و اندوهی که جاودانه سپيد است. ۷ بيهوده برف ها می بارند و باران ها بيهوده دريچه های بسته را می کوبند تنها گريه ی تو چتر ها را باز می کند. ۸ آن سوی پنجره ها برف اين سوی پنجره ها مه سرانگشتانم را حسرت شعری می سوزاند. ۹ باران حوالی چشم های تو می بارد وبرف حوالی گيسوان من کدام يک عاشقتريم!
چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ سلامی سبز با چند دوبيتی و چند غزل؟ با دو دوبيتی و يک غزل (۱) مسافر چتر خود را بست، تر شد نگاهم کرد باران بيشتر شد نگاهش کردی از من دست برداشت به من خنديد، با تو همسفر شد (۲) مسافر حرف خود را رک زد و رفت به سيگارش دوباره پک زد و رفت کلاغی آمد از آن سوی جاده به رويای مسافر نک زد و رفت
قفس باران پرنده نيست، کبوتر پرنده نيست در ذهن حوض، ماه شناور پرنده نيست در بادهای زخمی اين شهر مدتی ست پيراهن رهای تو ديگر پرنده نيست خود را پرنده فرض کن و در قفس بمير! اما بدان پرنده ی بی پر پرنده نيست اما قبول کن که قفس يک پرنده است اينجا مگر تمام قفس در پرنده نيست! *** چشم تو آسمان مرا پر نمی کند با اين که از نگاه تو بهتر پرنده نيست شعر مرا تو جرئت پرواز می دهی بعد ا ز تو اين خيال مصور پرنده نيست *** كاشانه ی تمامی گنجشك ها تويی بر دوش هر درخت تناور پرنده نيست!
پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤ دوستان خوبم سلام فرا رسيدن ماه زلال رمضان گواراي وجودتان، درياچهي قو را هم از دعاهاي خود بينصيب نگذاريد. ميخواستم باز هم با يك غزل و چند دوبيتي به روز كنم اما ... به وبلاگ يكي از دوستان كه سر ميزدم با غزلي از خودم برخوردم كه متاسفانه به نام دوست ديگري خورده بود، وبلاگ آب وكاشي در تاريخ دوشنبه 10مرداد 1384با غزلي با رديف به جاي چاي به روز شده بود؛ البته ميدانم كه اين فقط يك اشتباه است و هيچ قصدي در كار نبوده، اين غزل را من به همراه غزل ديگري بارديف بزرگتر چند سال پيش براي جشنوارهي شبهاي شهريور فرستادم كه دركتاب جشنواره هم چاپ شدند، اگر اشتباه نكنم د رآن كتاب هم اين غزل به نام عادل سالم خورده بود و فقط غزل بزرگتر به نام من بود فكر ميكنم وبلاگ آب وكاشي اين غزل را از همين كتاب برداشته است، به هر حال عادل سالم ازدوستان عزيز اما نديدهي بنده است كه سالها است با شعرهاي قشنگش آشنا هستم و از خواندن كارهايش لذت ميبرم و لازم ميدانم كه به همين بهانه براي او آرزوي موفقيت بكنم، هركجا هست خدايا به سلامت دارش! براي وبلاگ آب وكاشي هم آرزوي ييروزي و موفقيت روز افزون دارم، وبلاگ قشنگي است كه سعي ميكند مخاطبانش را با گوشههايي از شعر معاصر مخصوصاً شعر جوان آشنا كند؛ البته در وبلاگ آب وكاشي بيت ششم غزل به جايچاي جا افتاده است كه من آن را به صورت كامل تقديم دوستان ميكنم؛ اما ... قبل از آن چند دوبيتي: (1) جهان، دلتنگي بسيار، من، تو غريبي، عاشقي، گيتار، من تو دعاكن تا بميرد هرچه غير از دوبيتي، عاشقي، گيتار، من، تو (2) جهان با رنگ و بوي روزنامه دو لكه ماست روي روزنامه چقدر از عاشقي دورم كه برده است دلم را عكس توي روزنامه! به جاي چاي يك شعر يك بهانه بهتر به جاي چاي برگشته از ملال همين روزمره گي بگذار روي شانه ي من سر به جاي چاي
شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤ سلامی دوباره بدون هيچ حرفی يك غزل و پنج دوبيتی همه از خودم اما قبل از همه چيز: فقط امشب تو ماه روشنم باش گل گلدوزی پيراهنم باش غزل هم گفته ام، اما تو حتماً طرفدار دوبيتی گفتنم باش! تهران تهران، ۱۳۸۳، بهار چسبيده بود چشم تو بر شيشه ی قطار چسبيده بود چشم تو و پلك می زدی از پشت شيشه های رها مانده در غبار پيراهنی كه بر تن تو بود كوپه را پر كرده بود از هوس جبر و اختيار پر می شد از تو خلسه ی فنجان، اگر نه كی لب می نهادی از لب من بر لب بخار! *** تهران و من ـ دو مرد پس از تو ـ كه بی تو گم بی تو شكسته، بی تو رها، بی تو بی قرار رد می شوند از افق چشم هايمان روزی هزار كوپه ی بی، تو هزار بار اما كدام كوپه ی بی تو پرنده است رد می شود بدون تو از سيم خاردار! اما تويی كه فاجعه را شكل می دهی در احتمال حاثه ای تلخ و ناگوار... *** لای كتاب می نهم و خشك می كنم پروانه های روسری ات را به يادگار
(۱) چرا از خويش می رانی دلم را؟ مگر عاشق نمی دانی دلم را ؟ تو را من بارها خواندم دوبيتی چرا يك شب نمی خوانی دلم را؟ (۲) رها كن از جوانی ها دلم را از اين نامهربانی ها دلم را اگر من برنگشتم زود بگذار كنار شمعدانی ها دلم را ! (۳) نگاهم قاب تمثال تو باشد! پر و بالم پر و بال تو باشد! وصيت كرده ام وقتی بميرم دوبيتی های من مال تو باشد (۴) بيا اردی بهشتم را عوض كن مسير سر نوشتم را عوض كن بدون تو درخت و سايه و ماه نمی خواهم بهشتم را عوض كن! (۵) سرودن از گل بی خار ممنوع! شكار كركس و كفتار ممنوع! شب آمد روی باروها نوشتند: بلندی جز برای دار ممنوع!
شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤ سلامي دوباره و اما شكلكي براي مرگ مجموعهي شعر دوست عزيز همهي ما جليل صفر بيگي(varan) است كه انتشارات فراگاه در سال 1382 آنرا به زيور طبع آراسته است. جليل در شعرهايش زباني ساده و صميمي و دلنشيني دارد و هماره در پي كشفي تازه است رباعيهاي او را بيشتر دوست دارم او سعي ميكند جاني تازه به رباعي ببخشد و تاحدودي هم موفق بوده است و... حالاحكايت دل ما: شب و تنهايي و باران عنوان آخرين فصل شكلكي براي مرگ است كه13 دوبيتي را در مشت دارد از اين دست: خودت را شكل دلقك دربياور اداي يك عروسك دربياور سر هر فرصتي تا زنده هستي براي مرگ شكلك در بياور به صحرا ميزنم از عشق تويا خودم را ميكشم از دست تو تا تمام عالم و آدم بدانند پشيمانم كه گفتم دوستت دا… خدايا اتفاقي مرحمت كن به انسان درد و داغي مرحمت كن مريد و شيخ بسيار است است اينجا خداوندا چراغي مرحمت كن مبادا جز تعامل گفته باشم به جز شعر و تغزل گفته باشم زبانم لال با آن سرو قامت اگر نازكتراز گل گفته باشم براي او و دوبيتيهايش آرزوي موفقيت ميكنم و حالا يك دوبيتي از دوست عزيزم تيمور آقا محمدي من و تو آن دوتا كاجيم بهتر دوتا رفته به تاراجيم بهتر بگو پروندهي ما را ببندند من و تو هر دو اخراجيم بهتر و از خودم: (1) گل شب بو! سكوت باغ سرد است دوباره باغ درشولاي درد است دلت مثل تمام قاصدكها نصيب بادهاي دورهگرد است (2) تو از غم دفتري ننوشته داري دلي تنها به زخم آغشته داري توهم مثل دوبيتيهاي ديگر فقط از غربتم سر رشته داري (3) جهان من حصاري باستاني نميرويد بهاري باستاني خود من موزهاي از رنج وتشويش دلم سنگ مزاري باستاني
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك طرفه |
