دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸

 

دو ستان عزیزم! سلام

با تشکر از همه ی پرندگان سبکبالی که از آسمان دریاچه ی قو می گذرند

به آدرس زیر کوچیدم:

http://habibnazari.parsiblog.com

سید حبیب نظاری
 
پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥

 

سلام دوستان عزیز

چند دوبیتی نذر دست های علمدار کربلا

1

دلش سرچشمه در سرچشمه جوشید

زلال و پاک، جاری شد خروشید

به سمت رود رفت و لحظه­ای بعد

فرات از دست­هایش آب نوشید

۲

................................................

دوبیتی هم دو دست از دست داده است

دلم تنگ است یا باب الحوائج

..............................................

 ۳

تو را این تشنگی از پا نینداخت

تو را آزرده کرد امّا نینداخت

کسی مثل دو دستت در دوبیتی

ردیف عاشقی را جا نینداخت

۴

دوباره مشک, دریا... یک دوبیتی

سرودی عشق را با یک دوبیتی

تنت روی زمین یک چارپاره

دو دستت روی شن­ها یک دوبیتی

۵

من و یک بار دیگر دست­هایت

دوتا نخل تناور، دست­هایت

عجب باران سرخی بود، بارید

تبر پشت تبر بر دست­هایت

۶

من و حس لطیف دست­هایت

دوگلبرگ ظریف دست­هایت

جسارت کرده­ام، گاهی سرودم

دوبیتی با ردیف دست­هایت

خدا نگهدار

سید حبیب نظاری
 
جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥

 

دوستان خوبم سلام!

چند دوبیتی آزاد:

1

شب باران شب فنجان قهوه

تب تو یا تب فنجان قهوه؟

اگر امشب نیایی می­گذارم

لبم را بر لب فنجان قهوه

2

دوبیتی بود، نایش را به من داد

نی­اش را، نی­نوایش را به من داد

دو دستم را که خالی دید فوراً

یکی از بیت­هایش را به من داد.

 

و دو عاشقانه ی به هم پیوسته:

1

زنی دلتنگ

 طرح یک پرستو

به دست بادها افکنده گیسو

پسین یک سه شنبه، ادکلن، سیب

هوای گریه، نسکافه، النگو

2

مسافر بود

با من آشنا تو 

نگفتی تا کجا من تا کجا تو

شکست، افتاد، پرپر شد، رها شد

چه فرقی می­کند من بود

                                یا تو؟

 

هوا کمی سرد شده، اما هنوز خیلی مانده تا از آدم برفی­ها خبری بشود، من هم که سفیدی راخیلی دوست دارم چند شعر برفی...

1

قطار آدم برفی­ها می­گذرد

جایی دور انگار

کسی را در برف­ها خاک کرده­اند

کسی را در خاک­ها برف.

۲

آدم­های برفی از آدم برفی­ها

آدم برفی­ها ز آدم­های برفی

                       می­گریزند

من از تو

که نه برفی نه آدم

تو از من که هم برفم هم آدم

هم آدمِ برفی­ام

هم آدم­برفی­ام

هم گنجشکم

هم کلاغم

هم پنجره­ام

هم دودکش...

3

آدم­ها

صندلی­ها

پنجره­ها

دود کش­ها

ها... ها... ها... ها

دستانم اگریخ نمی­بستند

پیراهنی می­پوشیدم سفید

و در برف­ها گم می­شدم

شعری می­نوشتم سفید

بر کاغذی سفید

تا هیچ کس

هیچ چیزی از من به یاد نداشته باشد

نه دودکش­ها نه پنجره­ها

نه صندلی­ها

و نه حتی آدم­ها.

4

دریغا

آدم­ها نیمکت­ها را پرکرده­اند

نیمکت­ها پارک­ها را

پارک­ها شهر را

و شهر

پنجره­هایش را باز نگه داشته است

بی­آن­که بداند

               باد

تنها پیراهنی را می­پوشد که اندازه­ی تن تو باشد.

5

خورشید نه

شومینه­ای کوچک هم

می­تواند آدم برفی­ها رابه دریا برگرداند

شومینه­ای کوچک نه

خورشید هم نمی­تواند

آدم­های برفی را

از خواب ز مستانی بیدار کند.

                                                                        خدا نگهدار

 

 

 

 

 

 

سید حبیب نظاری
 
سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥

 

دوستان خوبم سلام

تاخیرم را ببخشید این چند هفته ای که نبودم روز های بسیار تلخی را سپری کردم روزهایی که تا هنوز و همیشه ... سبز باشید و خرم و بهاری با روزهایی سر شار از امید و شادی حرف های دلم را در قالب یک ترانه و چند دوبیتی بخوانید پیشکش به جاودانه ترین بهار دنیا.

می دونم تو مهربونی....

جمعه ها پلکاشونو وا می کنن

می کشن به آسمون نگاشونو

اگه از راه نرسی پنجره ها

وقف گریه می کنن دلاشونو

 

دل من یکی از این پنجره هاس

عمریه منتظر واشدنه

بی تو از دار و ندار آدما

سهم این پنجره تنها شدنه

 

می دونم تو مهربونی؛ نمی خوای

که گرفتار شب تیره بشم

بگو از کدوم طرف سر می زنی

به کجای آسمون خیره بشم؟

 

دلمو نذر تو کردم می دونم

دست احساسمو رد نمی کنی

می دونم به جرم چشم انتظاری

دلمو حبس ابد نمی کنی

 

دفتر خاطره ای قدیمی ام

پرم از خاطره های ناتمام

دوس دارم فاصله رو خط بزنی

درک این فاصله ها سخته برام

 

جمعه ها پلکاشونو وا می کنن

می کشن به آسمون نگاشونو

اگه از راه نرسی پنجره ها

وقف گریه می کنن دلاشونو

 

و اما دوبیتی ها

۱

گل ما ! اعتقاد عشق این است

بهار تو بهار آخرین است

دلی که خالی از مهر تو باشد

حسابش با کرام الکاتبین است

۲

کسی که چشم هایش آسمان است

دلش همسایه ی رنگین کمان است

امام یاسمن ها نسترن ها

ولی امر باغ ارغوان است

۳

بیا ای تا ابد خورشید تابان

برایت چیده ام گل پخته ام نان

اگر باشی نمی آزارد اصلا

دلم را ریشخند نا امیدان

۴

گل نرگس ! امام دسته گل ها

دلت بیت الحرام دسته گل ها

به یک تکبیره الاحرام بند است

نماز ناتمام دسته گل ها

۵

به جز با بغض مانده در گلویم

نخواهد شد به آبی تر گلویم

بیا تا شیعه ی زخم تو باشم

بماند رد خنجر بر گلویم

۶

چو رودی جاری ام با جوشش زخم

شکوفا می شوم با کوشش زخمچ

برایم از غم چشم انتظاری

دلی مانده است تحت پوشش زخم

۷

غمی دارد صدایم غرق ابر است

دل بی ادعایم غرق ابر است

به سبک قله ها چشم انتظارم

همیشه شانه هایم غرق ابر است

۸

بیا ای سایه سار امن هر باغ

نمی خواهد بماند بی ثمر باغ

نمی خواهد پس از عمری صبوری

بمیرد زیر باران تبر باغ

۹

دلم از غصه مالامال مانده است

دچار روز و ماه و سال مانده است

تو را با گریه خواندم بر نگشتی

زبان گریه هایم لال مانده است

۱۰

بدون شک و شاید او می آید

همان روزی که باید او می آید

چرا از خشکسالی ها بترسم

اگر باران نیاید او می آید

.....................................................................................تا بعد...بدرود

سید حبیب نظاری
 
پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥

 

دوستان خوبم سلام

بهار نو مبارک، امیدوارم همیشه سبز و خرم و بهاری باشید

و اما...

 (۱)

مرا با عشق گمراهی‑ عوض کن

مرا با هر چه می­خواهی عوض کن

اگر جای دوبیتی­هات تنگ است

مرا با دفتری کاهی عوض کن.

(۲) 

دلم با آب و نان راضی نمی­شد

به حرف دیگران راضی نمی­شد

اگر این دل پرستو بود هرگز

به مرگ آسمان راضی نمی شد.

 (۳)

به اشک من چکیدن یاد می­داد

 به دل حسرت کشیدن یاد می­داد

خدا ای کاش یک ذره به من هم

کبوتر آفریدن یاد می­داد

(۴) 

تو بارقص نئون­ها رقص کردی

برای میکروفون­ها رقص کردی

برایت دف زدم مثل همیشه

تو با آکاردئون­ها رقص کردی

(۵) 

آکاردئون برای دلت کم کمانچه را

 بردار از این سکوت مجسم-­ کمانچه را

 

دم کن، بریز در نفس تلخ استکان

 این خلسه­ی همیشه فراهم- کمانچه- را

 

آدم نمی­تواند از این خلسه بگذرد

 هم چای را رها بکند هم کمانچه را

 

با این وجود دائماً احساس می­کنم

دارد فریت می­دهد آدم کمانچه را

 

در من کدام وسوسه را سر بریده­اند؟

 صدها هزار مرتبه گفتم­­­­­­­‑ کمانچه را

 

ای سرزمین بی نی وآواز! از این به بعد

گم می­کند هوای تو کم کم کمانچه را

 

شعری بخوان، سکوت تو دلتنگ می­کند

 اندازه­ی تمامی عالم کمانچه را

 

دارد به مرز فاصله نزدیک می­کند

تکرار این ترانه­ی مبهم کمانچه را

 

آکاردئون نوای غمی منتشرشده است

هر لحظه پیر می­کند این غم کمانچه را.

 

 

سید حبیب نظاری
 
جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤

 

دوستان هميشه مهربانم سلام!

 چند شعر کوتاه زمستانی......و ديگر هيچ!

۱

تنهايی ات

غرق در اندوه ابرهاست

بيگانه نيستی با من!

 ۲

دلسرد و نامهربان

اين گونه که آدم های برفی هستند

آدم برفی ها نيستند.

۳

از آسمان تا دريا راهی نيست

آدم برفی ها

با ابرها می آيند

با رودها می دوند.

۴

نه مهربانی سر انگشتان من

نه گرمای دستان تو

آدم برفی را ابرها آورده بودند.

 ۵

چشم هايی از گيلاس ما را بس

و شالگردنی از مهربانی

آدم برفی ها بهار نمی خواهند.

۶

بگو فصل ها نيايند

ما را زمستانی بس

و اندوهی که جاودانه سپيد است.

۷

بيهوده برف ها می بارند

و باران ها

بيهوده دريچه های بسته را می کوبند

تنها گريه ی تو چتر ها را باز می کند.

۸

آن سوی پنجره ها برف

اين سوی پنجره ها مه

سرانگشتانم را حسرت شعری می سوزاند.

۹

باران

حوالی چشم های تو می بارد

وبرف

حوالی گيسوان من

کدام يک عاشقتريم!

 

 

سید حبیب نظاری
 
چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤

 

سلامی سبز

با چند دوبيتی و چند غزل؟

با دو دوبيتی و يک غزل

(۱)

مسافر چتر خود را بست، تر شد

نگاهم کرد باران بيشتر شد

نگاهش کردی از من دست برداشت

به من خنديد، با تو همسفر شد

(۲)

مسافر حرف خود را رک زد و رفت

به سيگارش دوباره پک زد و رفت

کلاغی آمد از آن سوی جاده

به رويای مسافر نک زد و رفت

 

قفس

باران پرنده نيست، کبوتر پرنده نيست

در ذهن حوض، ماه شناور پرنده نيست

در بادهای زخمی اين شهر مدتی ست

پيراهن رهای تو ديگر پرنده نيست

خود را پرنده فرض کن و در قفس بمير!

اما بدان پرنده ی بی پر پرنده نيست

اما قبول کن که قفس يک پرنده است

اينجا مگر تمام قفس در پرنده نيست!

***

چشم تو آسمان مرا پر نمی کند

با اين که از نگاه تو بهتر پرنده نيست

شعر مرا تو جرئت پرواز می دهی

بعد ا ز تو اين خيال مصور پرنده نيست

***

كاشانه ی تمامی گنجشك ها تويی

بر دوش هر درخت تناور پرنده نيست!

 

سید حبیب نظاری
 
پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤

 

دوستان خوبم سلام

فرا رسيدن ماه زلال رمضان گواراي وجودتان، درياچه­ي قو را هم از دعاهاي خود بي­نصيب نگذاريد.

مي­خواستم باز هم با يك غزل و چند دوبيتي به روز كنم اما ... به وبلاگ يكي از دوستان كه سر مي­زدم با غزلي از خودم برخوردم كه متاسفانه به نام  دوست ديگري خورده بود، وبلاگ آب وكاشي در تاريخ دوشنبه 10مرداد 1384با غزلي با رديف به جاي چاي به روز شده بود؛ البته مي­دانم كه اين فقط يك اشتباه است و هيچ قصدي در كار نبوده، اين غزل را من  به همراه غزل ديگري بارديف بزرگتر چند سال پيش براي جشنواره­ي شب­هاي شهريور فرستادم كه دركتاب جشنواره هم چاپ شدند، اگر اشتباه نكنم د رآن كتاب هم اين غزل به نام عادل سالم خورده بود و فقط غزل بزرگتر به نام من بود فكر مي­كنم وبلاگ آب وكاشي اين غزل را از همين كتاب برداشته است، به هر حال عادل سالم ازدوستان عزيز اما نديده­ي بنده است كه سال­ها است با شعرهاي قشنگش آشنا هستم و از خواندن كارهايش لذت مي­برم و لازم مي­دانم كه به همين بهانه براي او آرزوي موفقيت بكنم، هركجا هست خدايا به سلامت دارش!

براي وبلاگ آب وكاشي هم آرزوي ييروزي و موفقيت روز افزون دارم، وبلاگ قشنگي است كه سعي مي­كند مخاطبانش را با گوشه­هايي از شعر معاصر مخصوصاً شعر جوان آشنا كند؛ البته در وبلاگ آب وكاشي بيت ششم غزل به جاي­چاي جا افتاده است كه من آن را به صورت كامل تقديم دوستان مي­كنم؛ اما ... قبل از آن چند دوبيتي:

(1)

جهان، دلتنگي بسيار، من، تو

غريبي، عاشقي، گيتار، من تو

دعاكن تا بميرد هرچه غير از

دوبيتي، عاشقي، گيتار، من، تو

(2)

جهان با رنگ و بوي روزنامه

دو لكه ماست روي روزنامه

چقدر از عاشقي دورم كه برده است

دلم را عكس توي روزنامه!

 

به جاي چاي

يك شعر يك بهانه بهتر به جاي چاي
يك استكان خيال مصور به جاي چاي

آرامش صداي تو وقتي كه مي برد
ما را به خلسه هاي مكرر به جاي چاي

ديگر چه جاي واهمه! در اين سكوت محض
فنجاني از ترانه بياور به جاي چاي

در ذهن استكان تهي از كمانچه ام
حتماً بريز يك نت ديگر به جاي چاي

لب تر نكن به تلخي اين قهوه خانه ها
بانوي تا هميشه مكدر - به جاي چاي

 

برگشته از ملال همين روزمره گي

بگذار روي شانه ي من سر به جاي چاي

پلكي بزن براي من ِتشنه تر بريز
يك جفت چشم قهوه اي ِتر به جاي چاي

با من بنوش اي غم جامانده در دلم!
يك شعر _ يك خيال مصور _ به جاي چاي.


 

سید حبیب نظاری
 
شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

سلامی دوباره

بدون هيچ حرفی يك غزل و پنج دوبيتی همه از خودم اما قبل از همه چيز:

فقط امشب تو ماه روشنم باش

گل گلدوزی پيراهنم باش

غزل هم گفته ام، اما تو حتماً

طرفدار دوبيتی گفتنم باش! 

تهران

تهران، ۱۳۸۳، بهار

 چسبيده بود چشم تو بر شيشه ی قطار

 چسبيده بود چشم تو و پلك می زدی

 از پشت شيشه های رها مانده در غبار

 پيراهنی كه بر تن تو بود كوپه را

 پر كرده بود از هوس جبر و اختيار

 پر می شد از تو خلسه ی فنجان، اگر نه كی

 لب می نهادی از لب من بر لب بخار!

***

 تهران و من ـ دو مرد پس از تو ـ كه بی تو گم

بی تو شكسته، بی تو رها، بی تو بی قرار

 رد می شوند از افق چشم هايمان

 روزی هزار كوپه ی بی، تو هزار بار

 اما كدام كوپه ی بی تو پرنده است

 رد می شود بدون  تو از سيم خاردار!

 اما تويی كه فاجعه را شكل می دهی

 در احتمال حاثه ای تلخ و ناگوار...

***

 لای كتاب می نهم و خشك می كنم

 پروانه های روسری ات را به يادگار

 

(۱)

چرا از خويش می رانی دلم را؟

مگر عاشق نمی دانی دلم را ؟

تو را من بارها خواندم دوبيتی

چرا يك شب نمی خوانی دلم را؟

(۲)

رها كن از جوانی ها دلم را

از اين نامهربانی ها دلم را

اگر من برنگشتم زود بگذار

كنار شمعدانی ها دلم را !

(۳)

نگاهم قاب تمثال تو باشد!

پر و بالم پر و بال تو باشد!

وصيت كرده ام وقتی بميرم

دوبيتی های من مال تو باشد

(۴)

بيا اردی بهشتم را عوض كن

مسير سر نوشتم را عوض كن

بدون تو درخت و سايه و ماه

 نمی خواهم بهشتم را عوض كن!

(۵)

سرودن از گل بی خار ممنوع!

شكار كركس و كفتار ممنوع!

شب آمد روی باروها نوشتند:

بلندی جز برای دار ممنوع!

 

سید حبیب نظاری
 
شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلامي دوباره

و اما شكلكي براي مرگ مجموعه­ي شعر دوست عزيز همه­ي ما جليل صفر بيگي(varan) است كه انتشارات فراگاه در  سال 1382 آن­را به زيور طبع آراسته است. جليل در شعر­هايش زباني ساده و صميمي و دلنشيني دارد و هماره در پي كشفي تازه است رباعي­هاي او را بيشتر دوست دارم او سعي مي­كند جاني تازه به رباعي ببخشد و تاحدودي هم موفق بوده است و...

حالاحكايت دل ما:

شب و تنهايي و باران عنوان آخرين فصل شكلكي براي مرگ است كه13 دوبيتي را در مشت دارد از اين دست:

خودت را شكل دلقك دربياور

اداي يك عروسك دربياور

سر هر فرصتي تا زنده هستي

براي مرگ شكلك در بياور

 

به صحرا مي­زنم از عشق تويا

خودم را مي­كشم از دست تو تا

تمام عالم و آدم بدانند

پشيمانم كه گفتم دوستت دا

 

 

خدايا اتفاقي مرحمت كن

به انسان درد و داغي مرحمت كن

مريد و شيخ بسيار است است اين­جا

خداوندا چراغي مرحمت كن

 

مبادا جز تعامل گفته باشم

به جز شعر و تغزل گفته باشم

زبانم لال با آن سرو قامت

اگر نازك­تراز گل گفته باشم

براي او و دوبيتي­هايش آرزوي موفقيت مي­كنم

  

و حالا يك دوبيتي از دوست عزيزم تيمور آقا محمدي

من و تو آن دوتا كاجيم بهتر

دوتا رفته به تاراجيم بهتر

بگو پرونده­ي ما را ببندند

من و تو هر دو اخراجيم بهتر 

و از خودم:

(1)

گل شب بو! سكوت باغ سرد است

دوباره باغ درشولاي درد است

دلت مثل تمام قاصدك­ها

نصيب بادهاي دوره­گرد است

(2)

تو از غم دفتري ننوشته داري

دلي تنها به زخم آغشته داري

توهم مثل دوبيتي­هاي ديگر

فقط از غربتم سر رشته داري

(3)

جهان من حصاري باستاني

نمي­رويد بهاري باستاني

خود من موزه­اي از رنج وتشويش

دلم سنگ مزاري باستاني

 

سید حبیب نظاری
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

طرفه
varan
نشاني او
شاعرانه ها
نقطه.سرخط چشمهاش
آلاخان والاخان
اسپريچو
عمو علوي و شعرهايش
کلبه ی رباعی
مسافركوچك
آدم برفی
اسب خسته
دریای گوشه گیر
من بی تو
و من گنجشکم و تو آسمانی
دانوب آبی


پرشين‌بلاگ